تبليغاتX
*..**..* عاشق تنها *..**..**
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد
سلام خدمت همه دوستای عزیزم

این وب رو می خوام خذف کنم

آخه همه میگن اسمش سخته

این وب جدید منه

 http://matinar.blogfa.com/

منتظرتون هستم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 10:30  توسط راحله | 

 

 

 

این بوسه های من و تو

گلای تو باغچه می شن

تصویر پاک بوسه ها

زینتی طاقچه میشن

 

 

یه روز لبت باغچه میشه

روز دیگه باغچه بونه

قشنگ من این لب من

قدر لبت رو می دونه

 

 

رو بوته ها ی لب من

گل بوسه های لب تو

روزی که تو باغچه بونی

می لرزه لب از تب تو

 

 

رنگ گل لبای تو

بوسه رو رنگی می کنه

تو باغچه لبای من

بوسه قشنگی میکنه

 

 

بوسه بده بوسه بده

از گلای باغچه عشق

تا گلای باغچه عشق

تا که بشه برا دلم

زینتی طاغچه عشق

 

 

بوسه بده بوسه بده

به بستر لبای من

بارون بوسه های تو

لالایی شبای من

شایا تجلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 17:59  توسط راحله | 

سهم منم تو سر نوشت

بی سایبون بی همنفس

توی شبم ماه ندارم

خاموشی و شب است و بس

 

بی لونه و بی آشیون

خونه شده توی قفس

این سرنوشت حقیقته

باید برم من یه نفس

 

اسیر گرداب غمم

سوار موج بی کسی

یه عمی موندم تو این

تنهایی و دلواپسی

 

اما صدام در نیومد

از درد و رنج و بی کسی

با یه امبد اونم خدا

دل ندادم به هر کسی

 

تو زندگی مث اسیر

نمی مونم ،نمی مونم

از زندگی آهنگ بد

نمی خونم،نمی خونم

 

راهی رو که باید برم

نمی دونم ،نمی دونم

می خوام که پیداش بکنم

من می دونم که می تونم

شایا تجلی

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 14:49  توسط راحله | 

 

ای غریبه ای ناشناس خواستنی

تو  آرزوی لحظه دلبستنی

 

 

 

آومدی به شهر چشمام مثل بارون

تو چه زیبا با صداقت شدی مهمون

 

 

 

توی قلبم عشق پاک کردی ترسیم

ای قریبه این ترونه به تو تقدیم

 

 

 

ای قریبه با من بمون

آهنگ به آوازم بده

با حرفای خوب و قشنگ

نغمه به این سازم بده

 

 

 

اگه خواستی هدیه بدی

یه دل همرازم بده

تو ـسمون آرزو

با عشق پروازم بده

تو آسمون آرزو

با عشق پروازم بده

 

 

 

ای نازنین تو شهر عشق

یه قصر آبادم بده

دستی بکش به حرف من

شوری به فریادم بده

 

 

 

آهسته و یواش یواش

دلبستن یادم بده

اگه نخواستی تو منو

اونوقت تو بر بادم بده

شایا تجلی

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:45  توسط راحله | 

خبر میاد دوباره

می خوای بیای کنارم

به انتظار دیدار

لحظه رو می شمارم

 

 

برای دیدن من

وقتی میای سراغم

دوباره جون می گیره

احساس سبز باغم

 

تقدیم تو عزیزم

یه دسته مهربونی

به هم رسیدن ما

عشق و همزبونی

 

 

هدیه برام همیشه

یه شاخه گل میاری

کنار قاب عکست

می مونه یادگاری

 

 

هدیه بهت مدم من

حرفای عاشقونه

حرفای توی قلبم

برات میشه ترونه

 

 

کاش برسی تو زودتر

چشم انتظار نمونم

تا که ببینه باغچه

باز اومدی به خونم

 

 

خدا کنه که هیچ وقت

اسیر راه نمونی

زودتر بیای به خونه

از عشق برام بخونی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 18:48  توسط راحله | 

من فکر می کنم

هرگز نبوده قلب من

اینگونه

گرم و سرخ

 

احساس می کنم

در بدترین دقایق این شام مرگزاری

چندین هزار چشمه خورشید

در دلم

 

می جوشد از یقین

احساس می کنم

در هر کنار گوشه این شوره زار یاس

چندین هزار جنگل شاداب

ناگهان می روید از زمین

احمد شاملو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 13:54  توسط راحله | 
شاید این بهترین باشد
یک زمانی می رسد از راه دور
خاک ما گردد مکان مار و مور
هر کسی پا را نهد بر روی ما
هیچ انگارد همه هستی به گور
من صدای خرد شدن را بشنوم
چون که بر ما می رسد این درد دور
من نمی گویم کجا خاکم کنید
در دیاری که نباشد مار و مور
در یاری که همه پروا کنند
پای را آهسته بر دارند چو مور
این تن خاکی ندارد ارزشی
تاکه بگذارید اند قعر گور
بهتر ان است که مرا اتش زندید
تا که من راحت شوم از مار و مور

اسداله پورهاشمی مسجدسلیمان سال 82

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 13:46  توسط راحله | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 11:3  توسط راحله | 

 

 

عشق ،‌تصوير جاوداني ماست

يادگار تب جواني ماست

با همين سادگي و بي رنگي

عشق ،‌نقاش ماست ، ماني ماست :

در زمين  اين « سيا قلم » هايش

طرح دنياي آسماني ماست

عشق ، اين واژه ي به ظاهر گنگ

به وضوح غم نهاني ماست

خبر از جاي ما چه مي گيري ؟

عشق ،‌تمثيل لا مكاني ماست

سمت خوبي ،‌دو كوچه مانده به دوست

اين خودش ،‌بهترين نشاني ماست

عشق ، چيزي است مثل يك لبخند

كه نمودار مهرباني ما ست

عمر بي عشق ما ، مصادف با :

مرگ جانسوز و ناگهاني ما ست

بايد از او مواظبت بكنيم

عشق ، ميراث باستاني ماست
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 10:47  توسط راحله | 
مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

 

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزند آرام روی دفترم

 

 

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می آورم که در دستان من

روزگاری شعله میزد خون شعر

خاک می خواند مرا هردم به خویش

 

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور نمناکم نهند

بعد من ناگه به یک سو می روند

 

پرده های تیره ی دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند

روی کاغذها و دفتر های من

در اتاق کوچکم پا می نهند

 

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر آئینه می ماند بجای

تار موئی نقش دستی،شانه ای

میرهم از خویش و می مانم ز خویش

 

هرچه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان می شوند

می شتابند از پی هم بی شکیب

 

روزها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند به چشم راهها

لیک دیگر پیکر سرد مرا

 

می فشارد خاک دامنگیر خاک

بی تو دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

بعد ها نام مرا باران و باد

 

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به ره

فارغ از افسانه های نام وننگ...

فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 14:31  توسط راحله | 
روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند

 ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند

 گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند

 آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند

عشق ها را همه با دور كمر مي سنجند

خوب طبيعيست كه يكروزه به پايان برسد

 عشق هايي كه سر پيچ خيابان برسد....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 16:4  توسط راحله | 
 نديدي چشمهايم زير پايت جان سپرد آخر گلويم از صداي هاي هايت جان سپرد آخر نفهميدي صدايم بغض سنگيني به دوشش بود  اما از جفايت جان سپرد آخر نترسيدي بگويد عاشقي نفرين به آيينت كه از چشمان جادويت خدايت جان سپرد آخر نمي داني و مي دانم كه مي دانم نمي داني كه دل در خواهش آن انزوايت جان سپرد آخر چقدر عزلت نشيني از براي يار دلگير است بخوان شعرم كه شعرم در هوايت جان سپرد آخر ... فرياد...
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 15:57  توسط راحله | 
 

به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 21:41  توسط راحله | 
عشق رازي است مقدس. براي كساني كه عاشقند،عشق براي هميشه بي كلام مي ماند؛اما براي كساني كه عشق نمي ورزند،عشق شوخيِ بي رحمانه اي بيش نيست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 21:34  توسط راحله | 
اگر قرار بود تو دنيا جاي چيزي باشم،،، دوست داشتم جاي اشك رو گونه هات باشم،،، تو چشات متولد بشم ،،، رو پلكات جون بگيرم،،، رو گونه هات جاري شم،،، رو لبات بميرم..... تا بدوني چقدر دوست دارم
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 21:32  توسط راحله | 
اين عشقي که به من بخشيدي براي هميشه زنده خواهد ماند تو هميشه آنجا هستي ،هنگاميکه فرو افتم ضعف مرا مي ستاني و به من نيرو وقدرت مي بخشي و براي هميشه دوستت خواهم داشت و در کنارت مي مانم همچو فانوسي در تاريکترين شبها بالهايي خواهم بود، که در طول پرواز ياري ات خواهم کرد و در طوفان سر کش ،سر پناهي براي تو خواهم بود ...
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 17:51  توسط راحله | 
به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است.
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 17:37  توسط راحله | 
دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است...
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 17:35  توسط راحله | 
ویلیام شكسپیر میگه : زمانی كه فكر می كنی تو 7 تا آسمون 1 ستاره هم نداری یكی یه گوشه دنیا هست كه واسه دیدنت لحظه شماری می كنه...
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 17:29  توسط راحله | 
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 17:26  توسط راحله | 
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند.
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 17:21  توسط راحله | 

در زندگي درنگ کن و بينديش قبل از هر عکس العملي فکر کن ,صبور باش , ببخش و فراموش کن ,بگذار و بگذر از يک نفر گرفته تا هزاران نفر ، همه را دوست بدار.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 15:33  توسط راحله | 
قانون عشق: يك پسر با يك نگاه از يك دختر خوشش مياد ... و عشق از طرف اون شروع ميشه ... تا جايي كه زندگيش رو پاي عشقش ميذاره ... اما دختر باور نميكنه ... چون يك چيزهايي ديده و شنديده ... تا دختر مياد پسر رو باور كنه ، پسر دلسرد و خسته ميشه ... ميره با يكي ديگه ... بعد كه دختر تازه تونسته پسر رو باور كنه ميره طرفش ... اما پسر رو با يكي ديگه ميبينه ... اينجاست كه ميگه: حدسم درست بود ...
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 15:30  توسط راحله | 
آنگاه كه غرور كسي را له مي كني، آنگاه كه كاخ آرزوهاي كسي را ويران مي كني، آنگاه كه شمع اميد كسي را خاموش مي كني، آنگاه كه بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه كه حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه كه خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي كدام آسمان دراز مي كني تا براي خوشبختي خودت دعا كني؟
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 15:28  توسط راحله | 
دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج.
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 15:23  توسط راحله | 
اگه تورو خواستن اشتباهه اگه باتوبودن اشتباهه اگه عاشق توبودن اشتباهه اگه واسه تومردن اشتباهه پس توبهترين و قشنگترين اشتباه زندگي من هستي.
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 15:14  توسط راحله | 
دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری، دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت. سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام . من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟! من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید .... دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است ...
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 15:10  توسط راحله | 
اگر باران بودم انقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم اگر اشک بودم مثل باران بهاري به پايت مي گريستم اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميکردم اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم ولي افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 15:6  توسط راحله | 
شروع غزلهای من نام توست

اگر چه نمی دانی این راز را

دل من برای تو دلواپس است

میان من و تو جدایی چرا؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 14:47  توسط راحله | 
تنها ترین تنها منم
سرگشته و رسوا منم
آه ای فلک ای آسمان
تا کی ستم بر عاشقان
بشنو تو فریاد مرا
آه ای خدای مهربان
عشق تو خوابی بود و بس
نقش سرابی بود و بس
این آمدن این رفتنم
رنج و عذابی بود و بس
ای فلک بازی چرخ تو نازم
بی گمان آمدم تا که ببازم
ای دریغا که شد دو چشم سیاهی
قبله گاه من و روی نمازم
تو ای ساغر هستی، به کامم ننشستی
.ندانم که چه بودی ندانم که چه هستی...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 14:19  توسط راحله |